تبليغاتX
نامه های یک دیوانه
اگر افکارم را بگویم ، مرا می شناسی ؛ اگر احساساتم را بگویم ، آنوقت مرا می فهمی!


 

 

خوبید همگی؟؟خیلی وقت بود حتی وب و باز نکرده بودم چه برسه به آپ کردن!

نه حوصلشو داشت نه وقتش و نه اصلا فکرم کار می کرد.ببخشید که نبودم! این پست و با توجه به گفته های یکی از دوستام که یک ساله ازش بی خبرم نوشتم....

 

در اين راه طولاني،كه ما بي خبريم و چون باد مي گذرد؛ بگذار خرده اختلاف هايمان با هم باقي بماند، هرگز مخواه که ما همه يكي شويم؛ مطلقآ يكي. مخواه كه هر چه تو دوست داري، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم و هرچه من دوست دارم، به همان گونه ، مورد دوست داشتن تو نيز باشد.

مخواه كه هردو يك آواز را بپسنديم، يك ساز را، يك كتاب را، يك طعم را، يك رنگ را، و يك شيوه نگاه كردن را. مخواه كه انتخاب مان يكي باشد،سليقه مان يكي، و رويامان يكي.

همسفر بودن و هم هدف بودن، ابدا به معناي شبيه بودن و شبيه شدن نيست. و شبيه شدن، دال بر كمال نيست، بلکه دليل توقف است.

شايد‹‹اختلاف››، كلمه ي خوبي نباشد . شايد ‹‹تفاوت››، بهتر از ‹‹اختلاف›› باشدهمانگونه که شاید توافق گاهی از تفاهم نیز برتر باشد.نمي دانم؛ اما به هر حال تك واژها مشكل ما را حل نمي كند.

پس بگذار اينطور بگويم:

زندگي را تفاوت نظرهاي ما مي سازد و پيش مي برد نه شباهت هايمان، نه از ميان رفتن و محوشدن يكي در ديگري؛ نه تسليم بودن، مطيع بودن، اُمر بر شدن ودر بست پذيرفتن.

حتي دونفر كه سخت و بي حساب عاشق هم اند، و عشق آنها را به وحدتي عاطفي رسانده است،چرا که عشق چیزی جز علاقه توام با درک متقابل نیست؛ واجب نسيت كه هردو، صداي كبك،درخت نارون، حجاب برفي، غروب پاييزي دريا، رنگ سرخ، بشقاب سفالي را دوست داشته باشند. اگر چنين حالتي پيش بيايد- كه البته نمي آْيد - بايد گفت كه يا عاشق زائد است يا معشوق؛ يكي كافي ست! عشق، از خودخواهي ها و خودپرستي ها گذشتن است؛ اما اين سخن به معناي تبديل شدن به ديگري نيست.

من از عشق زميني حرف مي زنم كه ارزش آن در ‹‹حضور›› است نه در محو ونابودشدن يكي در ديگري.البته حضوری برتر از وجود!!

اگر زاويه ديدمان، نسبت به چيزي، يكي نيست، بگذار يكي نباشد. بگذار فرق داشته باشيم. بگذار، در عين وحدت، مستقل باشيم. بخواه كه در عين يكي بودن، يكي نباشيم. بخواه كه همديگر را كامل كنيم نه ناپديد. هر يك از ما نبايد سايه كمرنگ ديگري باشد. بياييد صبورانه و مهرمندانه در باره هر چيز كه مورد اختلاف ماست بحث كنيم؛ اما نخواهيم كه بحث، ما را به نقطه ي مطلقآ واحدي برساند.

بحث بايد ما را به ادراك متقابل برساند نه فناي متقابل. چه خاصيت كه من با همه تفردم، نباشم، و تو باشي، يا به عكس، تو با همه تفردت نباشي و همه من باشم؟

من نيچه را بر جميع فلاسفه ترجيح مي دهم،

آوازاستاد شجريان و ناظري را بر تمام نغمات موسيقايي ترجيح مي دهم،  کمانچه  را به جملگي سازها.

کوه را به دریا ، كتابخانه را به سينما.

شاملوا را بيشتر ارج مي نهم ، حتي بيشتر از اخوان و کسرایی .و از میان شاعران  هیچ کس به اندازه حافظ به من آرامش نمیدهد.

اما تو غير از اين دوست مي داري.

اصلآ موسيقي كلاسيك را بر موسيقي سنتي ترجيح ميدهي...با فلسفه میانه خوبی نداري، پيانو و سنتور را به کمانچه  ترجيح مي دهي. شاملوا را دوست داري اما هرگز نه قدر سهراب يا فروغ.....دريا را دوست داري اما نه دريايي را كه بايد حسرت زده به آن نگريست.........

بيادرباره ي همه ي اينها به گفت و گو بنشينيم!

بيا بحث كنيم!

بيا معلوماتمان را تاخت بزنيم!

بيا كلنجار برويم!

اما سرانجام، نخواهيم كه غلبه كنيم و اين غلبه منجر به آن شود كه تو نيز چون من بينديشي يا به عكس.

مختصري نزديك شدن بهتر از غرق شدن است.

تفاهم، بهتر از تسليم شدن است. 

تا زماني كه تو فروغ را ترجيح مي دهي، موسيقي كلاسيك را مي پسندي، درست تا آن زمان فروغ مرا به تفكر و شناخت، به زنده بودن و حركت كردن وادار مي كنند. اگر تو ، همه، من شوي، من و تو فروغ را كشته ييم، و بسياري را......

بيا، حتي اختلاف هاي اساسي و اصولي مان را، در بسياري زمينه ها، تا آنجا كه حس مي كنيم دوگانگي شور و حال و زندگي مي بخشد، نه پژمردگي و افسردگي و مرگ، حفظ كنيم.

من و تو، تو و من، حق داريم در برابر هم قد علم كنيم.

و حق داريم بسياري از نظرات و عقايد همديگر را نپيذيريم

بي آنكه قصد تحقير هم را داشته باشيم.

گمان مي كنم اين از جمله آخرين حقوقي است كه در جهان كنوني براي انسانها باقي مانده است....

دو نيمه، زماني به راستي يكي مي شوند و از دو ‹‹تنها›› يك ‹‹جمع كامل›› مي سازند كه بتوانند کمبودهاي هم را جبران كنند، نه آنكه عين مطلق هم شوند، چيزي بر هم مضاف نكنند و و مسايل خاص و تازه يي را پيش نكشند....بیا مکمل باشیم...

بيا تصميم بگيريم كه هرگز عين هم نشويم.

بيا تصميم بگيريم كه حركات مان، رفتارمان، حرف زدن مان، و سليقه مان، کاملآ یکی نشود....

و فرصت بدهیم که خرده اختلاف ها و حتی اختلاف های اساسی مان باقی بماند و باعث پیشرفتمان شود،

و هرگز اختلاف نظر را وسیله تهاجم قرار ندهیم......

بیا متفاوت باشیم...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 22:52  توسط ب.سایه  | 

فقط یک شعر؛ که خیلی به دلم نشست.البته من خودمم همیشه یک همچین تعریفی داشتم که " یک پل بود که هیچ کس از روی اون رد نمی شد ؛ یک روز یک نفر اومد از زوی پل رد شه که پل خواست ببینه کیه همین که برگشت کاملا فرو ریخت..!!" الیته تعریف من یکم فرق می کنه ؛ ولی شبیه...

 

 

 

 

بود در کشور افسانه کسی

شهره در ؛ نه گفتن :

نام می خواهی؟ - نه

کام می جویی؟  - نه

تو نمی خواهی یک تاج طلا بر سر؟ - نه

تو نمی خواهی از سیم قبا در بر ؟ - نه

مذهب ما را می دانی ؟ - نه

خط ما می خوانی آیا ؟ - نه

نه ؛ به هر بانگ که بر پا می شد

نه ؛ به هر سر که فرو می آمد

نه ؛ به هر جام که بالا می رفت

نه ؛ به هر نکته که تحسین می شد

نه ؛ به هر سکه که رایج می گشت

 

روزی آیینه به دستش دادند
- می شناسی او را ؟

- آه آری خود اوست

می شناسم او را.

 

گفته شد دیوانه ست

سنگسارش کردند.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 22:25  توسط ب.سایه  | 

سال ۸۴
خیلی خوب شروع شد!ولی خیلی خیلی خیلی بد تموم شد ، با تا ابد شروع شد و ابد تبدیل شد ، به هیچ وقت و مرا دوست داشته باش تبدیل شد به جایی هم برای من در قلبت در نظر بگیر!
تمام سهم من از بودن با تو ۱ ماه بود...!خلاصه که اصلا سال خوبی برای من نبود.آخه خدا دلم و به چی خوش کنم؟
امروز براتون یک قصه دارم.قصه ی پسری رو براتون می گم که ترک دنیا کرده ولی هنوز نمرده!پسری که فقط یک دنیا داشت و حالا همون و هم نداره!
نه نمرده...هنوز نمرده ست.یعنی باز هم قلبش می کوبد.
ولی چون کشتی آرزوهایش یک سره در گرداب ها در هم شکسته و غرق شده دیگه برای نجات خودش دست و پا نمی زنه...!
میگن که دیونه شده!شاید هم درست بگویند،ولی او از آن روز که از امیدها و آرزوهایش جدا مانده ست ، سخن مردمان را به دل نمی گیرد ، و آزرده نمی شود.
وقتی مرداد سال ۸۲ به دخترکی دل باخت که به فکر او ، در او چیزی بود که دیگران از آن بی بهره بودند!!
درد ِ دل باختگی او نقل تمام آشنایان و دوستان او شد ، و افسانه ی عشق آن دو بر سر زبان ها افتاد!
آنگونه که گاه می گفتند از سوز ِ عشق به بستر بیماری افتاده و گاه می گفتند که از حرکاتش آثار جنون پدیدار گشته است.او دیوانه شده!
دیگر نمی دانم که راست می گقتند یا دروغ!اما آن قدر هست که مجنون نیز به این شوریدگی سر به بیابان نگذاشته بود!
اما یک روز سخن آتشین دخترک،دل رنجدیده ی جوان را  بشکست و جان سوخته ی او را تمام خاکستر کرد!آن وقت نخست این چند خط را نوشت بی وزن و بی قافیه!و بعد ،چون دیگر آرزویی نداشت.جهان را ترک گفت.
نه اینکه بمیرد،نه ...او نمرده.همچنان که هنوز هم زنده است.و به انتظار مرگ نشسته است و مانند همگان نفس می کشد.
اما چیزی که هست ، چون امیدی ندارد ، خود را مرده می پندارد.
آن روز دخترک به او گفت:پسر!خدا نخواست!!!!
غافل از اینکه پسرک جز او خدایی نداشت!!!!
او با غرور و اندکی خود خواهی چنین گفت:اگر اینچنین مرا دوست داری و خواهان خوشبختی من هستی.بنشین و شادمانی مرا نظاره کن و از خوشنودی من خرسند باش!
حالا چند صباحی ست که گذشته و گویی چند قرن!!!
او تا قبل از نوشتن این چند خط هیچ گاه نا امید نشد.حتی برای لحظه ایی....

*هیچ دقت کردین که چقدر رابطه ها ضعیف.سست شده و همه رنگ ریا دارند!من به هیچ کس کاری ندارم ولی اکثریت پسرها فکرشون خر کردن دختر ها و دخترها فکرشون خر کردن پسرهاست!!واقعا جای ما اینجاست؟؟دختر ها همش به فکر زیبایی پسرها همش به فکر تفریح!!نمی دونم فقط می دونم همه ی کارای ما شده عکس العمل....!!

امیدوارم سال ۸۵ برای همه سال خوبی باشه....سال نو مبارک.


+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 22:19  توسط ب.سایه  | 

درود به همه دوستانی که من وتنها نگذاشتند...
بزرگی می گفت:«به خطا خود را از عشق محروم کردن وحشتناک ترین گمراهی هاست،خسرانی ابدی است که نه در زمان و نه در ابدیت جبران ندارد.»
ما امروز به همان خسران ابدی دچار شدیم.تا حالا فکر کردین که چند بار فرصت گفتن «دوستت دارم» را از دست داده ایم و یک عمر برای گم شدن در لحظه های دوست داشتن ها تاسف خوردیم؟ آخرین بار چه زمانی دوستت دارم را به زبان آوردیم؟
دوست داریم عاشق باشیم،دوست داشته باشیم.اما هیچ وقت عشق را نمی آموزیم و تنها خودمون و با اون سر گرم می کنیم.کودکی نقطه آغاز نیاز به دوست داشتن و عشق است و دقیقا بزرگترین عاشقان دنیا کودکانند!و با رشد هر انسانی به تدریج عشق به هدف اصلی زندگی تبدیل می شه.با این حال همواره از دوست داشتن یکدیگر می گریزیم.از ابراز احساساتمان می هراسیم.و هرگز چگونگی عشق ورزیدن به یکدیگر را نمی آموزیم.
نفرت را آسان به زبان می آوریم اما دوستت دارم را به سختی!بدون آگاهی از عشق قدم به این جهان می گذاریم و به همان شکل جهان را ترک می کنیم.و حتی بیشتر عمر خود را در انتظار عشق سپری می کنیم،عشقی اساطیری بدون اینکه پیامی برای دیگران داشته باشیم.
عشق و می تونیم با یک هدیه کوچک شروع کنیم چرا که لحظاتی که کسی به محبت نیاز دارد و ما آن را بر آورده نمی کنیم،هرگز جبران نمی شود.شاید هیچ جمله ای نیرومندتر ازدوستت دارم نیست اما ما هنوز برای گفتن این جمله با مشکل روبروییم.در حالی که به حمایت کسانی که دوستشان داریم نیازمندیم.
برقراری ارتباط،مهر و محبت،بخشش،صداقت و اعتماد تنها بخشی از ویژگی ها و نشانه های دوست داشتن و عشق هستند اما چند در صد ما این نشانه ها را درک می کنیم و به آنها پاسخ مثبت می دهیم.چند در صد ما آرزوها و خواسته های کسانی را که دوستشان داریم مقدم می شماریم و حاضریم خواسته های خود را به خطر آنها فراموش کنیم؟پاسخ مثبت به این پرسش ها روشی است برای اینکه بدانیم خوشبختی کسانی که دوست دازیم.چقدر بر خواسته های ما تقدم دارد و سرانجام اینکه چقدر اطرافیانمان را دوست داریم؟هر روز از خودم می پرسم.آیا کسی از همراه بودن با من خوشحال شده است؟آیا به کسی کمک کردهام که احساس شادی کنه یا حتی دست کم بخنده؟آیا دیگران را به خاطر کامل نبودنشان بخشیده ام؟«هیچ کس کامل نیست».یا حتی خودم و بخشیدم؟آیا درس تازه ای از زندگی گرفته ام؟
عشق بزرگترین دارایی انسان است و هنگامی که فرصتی برای دوست داشتن فرا می رسد باید از آن استفاده کنیم و هر روز فرصتی تازه برای دوست داشتن و عشق ورزیدن بیافرینیم.با این حال فقط زمانی به هم گل می دهیم که بیماریم و نمی توانیم از آن لذت ببریم.و یا در سالروز تولد ،هدیه ای از سر اجبار به هم می دهیم.واقعا خیلی عجیبه که تا نمردیم کسی ما رو نمی بخشه!
اما میتوانیم به او که دوستش می داریم هدیه ای از سر دوست داشتن بدهیم.شاخه گلی بدون بهانه.تنها به یاد بود عشق و محبت در  زمان اکنون و این کاریست که اغلب ما آن را فراموش کرده ایم و در انتظار هستیم که شاید آن هم با یک حادثه از کف برود ولی یک درس ساده عشق این است که عشق زمان و مکان ندارد.ما بجای گفتن دوستت دارم و عشق ورزیدن  به سوی ویرانگری ارتباطاتما قدم بر می داریم.قدمی که نیازمند یک بازسازی در جهت  ساختن زبان تازه ای برای گفتن دوستت دارم هاست.بگذاریم دیگران بدانند که فدرشان را می دانیم و از کنار آنها بودن احساس غرور می کنیم.بگذاریم بدون هیچ تصویر از پیش ساخته ای روبروی هم بنشینیم و به هم گوش دهیم و افکار پر از احساسمان را برای هم بازگو کنیم.وفراموش نکنیم که اولین درس عشق دوست داشتن دیگران دوست داشتن خودمان است چرا که انسان که به خود نزذیکتر است قدمهای بیشتری را برای بر قراری ارتباط و دوست داشتن دیگران و عشق ورزیدن به آنها بر می دارد.و هنوز ما نمی توانیم در قبال خود مسئولیتی نپذیریم و مسئول عشق به خود باشیم.اغلب ما علاقه ای به شناخت خویش نداریم و خود واقعی مان را پنهان می کنیم با این وجود از دیگران انتظار داریم دوستمان بدارند.و این جز گامی به سوی دور شدن از عشق و دوست داشتن نیست.«دلتنگیمان را برای داخواه دیگران بودن از رخنهایش تنفس می کنیم!»
عشق واقعی عشق است که بی چشمداشت ارزانی  شود و عاشق واقعی کسیست  که هر چه دارد می بخشد.وچیزی در مقابل طلب نمی کند.هرگاه بتوانیم برای دوست داشتن شرط نگذاریم یک قدم بزرگ به طرف آموختن عشق بر داشته ایم.اگر دست از طلب بر داریم و موانع را کنار بزنیم.به راحتی می توانیم عشق بورزیم.موانعی که با عقلانی جلوه دادن عشق سعی بر حذف آن از زندگی دارند.موانعی که اگر با دقت بنگریم ساخته و پرداخته ذهن خودماست.اگر هر روز راهی تازه برای رشد در عشق بیاموزیم.یاد بگیریم که به دیگران عشق بورزیم.از آنچه در خود داریم و آموخته ایم به دیگران ببخشیم.عشق چیزی نیست که با بخشش آن به دیگران آن را گم کنیم.عشق به ما می آموزد که نمی توان تنها به دیگران به این دلیل مخالفت ورزید که قادر نیستند در هر لحظه آن گونه که ما انتظار داریم رفتار کنند.اما آموختن عشق تنها به اینجا ختم نمی شود.برای آموختن عشق پیوسته باید تغییر کنیم و از تغییرات نهراسیم.از هیچ کس جز خودمان نمی توانیم راه و رسم همر ورزیدن را بیاموزیم.والاترین معلمان نیز نمی توانند با راهنمایی ،و پیشنهادات و دلگرمی ما را در آموزش عشق یاری کنند.
دنیا من هیچ وقت همراه خوبی برای تو نبودم.چند وقته که خیلی به گذشتمون فکر کردم.تو خیلی گذشت کردی.تو به فکر هر دوی ما بودی ولی من یکی از مهمترین اصل هارو فراموش کردم.من خود خواه بودم.آخه حیف آدم چیزایی و که داره از دست بده.برای همین برای همیشه می خواستم در کنارت باشم.من اشتباه کردم.فراموش کردم که اصل مهمی در دوست داشتن رهایی و همراهیست نه خودخواهی و تصاحب.برای همین من برای بقیه شاید دوست خوبس بودم ولی برای تو هرگز....البته همه اشتباه ها از من نبود.....می خواستم بهت بگم.....خ.استم بگم که می خوام جبران محبتهای ناکرده بکنم....فرصتهای زیادی و از دست دادم و تو آخری بار به من فرصت ندادی....من هیچ وقت از اشتباهاتم در رابطه با تو درس نگرفتم....خیلی خود خواه بودم....امیدوارم بتونی منو ببخشی....هیچ چیز مفت به دست نمیاد.من هر چیز داشتم و دادم وای ارزش تو بیشتر بود.یادمون باشه خیلی خیلی زود خوبها به بد تبدیل میشه....با با هم برای همیشه بودن و دوست داشتن شروع شد و حالا با جدایی برای همیشه و نفرت برای تو تموم شد.

فقط کافیه تصمیم بگیریم دوست بداریم و تنها یک تصمیم دنیای از عشق را به ما ارزانی می کند.پس منتظر آودنش نمانیم و آن را خلق کنیم .چرا که به گفته کیگارد«به خطا خویش را از عشق محروم کردن وحشتناک تری گمراهی است.»

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 21:41  توسط ب.سایه  | 

از هیچ لحاظ حال خوبی ندارم.فقط نکته اینجاست که من مردم هم به زنده ی خیلی ها می ارزه!!
حوصله نوشتن نداشتم.اگر هم مینویسم واسه اینه که اگه بتونه سبکم کنه.
خیلی وقتها  ، وقتی از من تقاضای کمک میشه رد میکنم.اگر ازم بخوان قضاوتی کنم قبول نمی کنم.توی خیلی کارها دخالت نمی کنم.با همه دوست نمی شم و....خیلی ها اینو به میزارن به حساب خودخواهی و بی تفاوتی و.....ولی این بهتر از قضاوت نادرست و ، رفیق نیمه راه بودن یا.....نیست.فکر می کنم اگر از همون اول به کسی دست دوستی ندیم بهتر از رها کردنش ِ ،  اونم درست زمانی که به ما احتیاج داره.همیشه سعی کردم اگه گفتم دوست به معنای واقعی دوستی و به جا بیارم و از اینکه دوستی به من پشت کنه خیلی دلگیر شدم....الانم خیلی دلگیرم!!

ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که
چه گونه زیر غلتکی می رود
و گفتن که  « سگ من نبود».
ساده است ستایش گلی
چیدنش
و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد.
ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتنش بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن و گفتن
که دیگر نمی شناسمش.
ساده است لغزش های خود را شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان
و گفتن که من اینچنینم.
ساده است که چگونه می زییم
باری
زیستن سخت ساده است
و پیچیده نیز هم.

بین خودمون باشه خیلی دلم برات تنگ شده.ولی این آخرین خواستت و هم برآورده می کنم که بهت ثابت شه.....

زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول........

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 22:47  توسط ب.سایه  | 

دختر کوچک صاحبخانه از اقای "کی" پرسید:
اگر کوسه ماهی ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربان تر می شدند؟

آقای "کی" گفت:
-البته .اگر کوسه ماهی ها آدم بودند
توی دریا برای ماهی های کوچولو جعبه ی محکمی می شاختند.
همه جور خوراکی توی انها می گذاشتند.
مواظب بودن که همیشه پر از آب باشند.
هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند.
مثلا وقتی یک ماهی کوچولو باله اش را زخمی می کرد.
به اش می رسیدند تا زود و بی هنگام نمیرد.
برای آن که هیچ وقت دل ماهی کوچولو نگیرد
گاه گاه مهمانی های بزرگ آبی بر پا می کردند.
چون که گوشت ماهی شاد از ماهی پکر لذیذ تر است.
در آن جعبه های بزرگ برای ماهی ها مدرسه هم می ساختند.
در آن ندرسه ها به ماهی کوچولو ها یاد می دادند
که چه جوری به طرف دهن کوسه ماهی ها شنا کنند.
ماهی کوچولو ها جغرافیا هم باید بلد باشند
تا بتوانند کوسه ماهی ها که این طرف و آن طرف لم داده ان را پیدا کنند.
گیرم اگر کوسه ماهی ها آدم بودند.
درس اصلی ماهی کوچولو ها اخلاق بود.
به آنها می قبولاندند که زیبا ترین و با شکوه ترین کارها برای یک ماهی کوچولو این است.
که خودش را در نهایت خوشبختی تقدیم یک کوسه ماهی کنند.
به ماهی کوچولو ها یاد می دادند که چطور به کوسه ماهی ها معتقد باشند.
و از آن مهمتر . چه جوری خود را برای یک آینده زیبا مهیا سازند.
آینده یی که فقط از راه "اطاعت"بدست می آید.
ماهی کوچولو ها می بایست از همه ی اندیشه های مادی
و تمایلات پرهیز کنند.
و اگر یکیشان دچار چنین گرایشی بشود
دیگران وظیفه اشان این است که کوسه ها را خبر منند.

اگر کوسه ماهی ها آدم بودند.
در قلمرو شان البته هنر هم وجود داشت
از دندان کوسه ماهی ها تصاویر زیبای رنگادنگی می کشیدند دهان و گلوی کوسه ها را به شکل زمین بادی و تماشاخانه در می آوردند.
ته دریا نمایشنامه هایی روی صحنه می آوردند که
در آنها ماهی کوچولو های قهرمان..
شاد و شنگول به دهان و حلقوم کوسه ها شیرجه می رفتند
همراه نمایش
آهنگ های مسحور کننده ای هم می نواختند که بی اختیار
ماهی کوچولو ها را به دهان کوسه ها می کشاند.
در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت که
به ماهی می آوخت که زندگی واقعی در شکم کوسه ها آغاز می شود.

اگر کوسه ماهی ها آدم بودند.
ماهی کوچولو ها دیکر برابر نبودند.
گروهی صاحب منصب و بر دیگران فرمان می راندند.
ماهی هایی که بفهمی نفهمی بزرگتر از بقیه بودند
اجازه داشتند کوچکتر ها را میل کنند
و این خودش به نفع کوسه ها بود
چون از این راه برای خود آنها لقمه های بزرگتری آماده می شد.
از این مهمتر
ماهی هایی که معلم بودند یا رئیس یا مهندس یا قوطی ساز
مدام بر ماهی های دیگر امر و نهی می کردند
و آنها هم می گفتند چشم

مطلی را درز بگیریم
اگر کوسه ها آدم بودند
زیر دریا هم تمدن وجود داشت!

خیلی دلم گرفته.همیشه از همه چیز و همه کس به تو شکایت کردم!ولی از خودت به کی شکایت کنم؟؟؟دلم می خواد خیلی چیزا بگم.آخه خسته شدم بس که همه جا نقش خوشحالا رو بازی کردم.دلم از تو گرفه.توام با این مظلوم نمایت خستم کردی!بچه شدم نه؟؟؟؟؟

دهانت را می بویند مبادا گفته بتشی دوستت دارم
دلت را می بویند
روزگار غریبیست نازنین.
.
.
.
ابلیس پیروز و مست
سور ما را به سفره نشسته است
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد.

هنوزم نمی دونم....همیشه می گفتم کاش بهم راست بگی.....این بار ولی....کاش می گفتی و دروغ می گفتی!
دوستان عزیز خیلی خسته ام.می خوام برم مرخصی!امید وارم بتونم بر گردم.
برو دیگه حوصله تو یکی و هم ندارم.می خوام این بار تنها برم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 22:24  توسط ب.سایه  | 

سه هفته می شه که هیچی ننوشتم.
راستش این چند وقته همش داشتم فکر می کردم به خیلی از چیزا که نمی فهمم. بعضی هاشو تونستم جواب بدم.بعضی و نه ، آخه هنوز خیلی کوچیکم!
تا حالا به نسبیت اعتقاد داشتم ولی مثل خیلی از اعتقاد های پوچ ما فقط حرفش و می زدم.
قانون نسبیت.همه ما تا حالا اسمش و شندیم.ولی چقدر در موردش فکر کردیم؟چقدر قبولش داریم؟
همه چیز  ، دروغ (!)، اخلاق(!) ، فکر ، اعتقاد ، عشق ، قتل (!)....همه چیز تابع این قانونن.
**مثلا واسه همین قتل ، علی (ع) در جنگ بدر ۱۰۰۰ ران مسیحی و سر زد.هیتلر هم ۱۰۰۰ ران یهودی و توی کوره سوزوند....حالا آیا هر دو اشتباه کردن؟؟
مغز همه ی ماها یک تابع ست ، دامنه اون بینهایت، کل هستی ولی برد اون دست خودمونه.کاش یاد بگیریم تابع ما فقط فضیلتها رو به برد مربوط کنه.من یاد گرفتم.برد مغز من یک دنیای(!) دیگست.همون دنیای قشنگی که دوست دارم.
فرض کنین شما دارین سفر میکنین.هم سفر های شما ۱ دیونه ، ۱ نهالیسم ، ۱ لائیک (بی دین) ، ۱ مذهبی مفرط.....باشن ، اگه وسیله سفر راحت باشه.خوب شاید تا پایان سفر هیچ اتفاقی نیفته و شما با هم هیچ حرفی نزنین!ولی اگه راه و وسیله راحت نباشه ، اون وقته که شاید وسط راه بمونین.اونجاست که مجبور به سر و کله زدن با اونا می شین!
اینجا قشنگ همونجاست.راه نا هموار و.....
پس بهتر همه آزادتر فکر کنیم.نه؟با شرایط کنار بیایم.

**البته کاش از این نظریه سو ء استفاده نمی شد!

دلم گرفته، ای دوست!
هوای گریه با من.
گر از قفس گریزم ،
کجا روم ، کجا ، من؟
کجا روم که راهی ،
به گلشنی ندانم.
که دیده بر گشودم ،
به کنج تنگنا، من.
نه بسته ام به کس دل
نه بسته دل به من کس
چو تخته پاره بر موج
رها، رها، رها من
ز من هر آن که او دور
چو دل به سینه نزدیک ،
به من هر آن که نزدیک
از او جدا، جدا، من!
نه چشم دل بسویی
نه باده در سبویی ،
که تر کنم گلویی
به یاد آشنا ،من
زبودنم چه افزود؟
نبودنم چه کاهد؟
که،گویدم به پاسخ،
که زنده ام چرا من؟
ستاره ها نهفتم
در آسمان ابری
دلم گرفته ، ای دوست
هوای گریه با من......

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 14:38  توسط ب.سایه  | 

عشق به دیگری ، ضرورت نیست ، حادثه است .

او تماماً لبخند است ، روشنایی ست ، زندگی ست . و سیمای حقیقیش فقط نشانه ای خواهد بود .

اما انسان برای در آغوش کشیدن  و تصاحب عشق  نیازمند این نشانه است.... !

خیلی ها از کلمه عشق وحشت دارن....منم وحشت دارم اما نه بخاطر اسمش بخاطر بزرگیش...!!

شاملو می گه :     

زیبا ترین حرفت را بگو                   شکنجه ی پنهان سکوتت را  آشکار کن.

و هراس مدار که بگویند ،             ترانه ای بیهوده می خوانید چرا که ترانه ی ما

ترانه ی بیهودگی نیست ،                چرا که عشق .... حرف بیهوده نیست....

 

خیلی ها که از عشق حرف میزنن معنی شو نمی دونن....

 کودک ، عاشق مادر نیست ، محتاج مادر است . عشق و احساسی و کلامی کودکانه نیست . عشق  ، یعنی پویش  ناب  دائمی . به سراغ خستگان روح نمی آید.

همیشه با خودم گفتم آگه یک روز به کسی که می خوای نرسی چه کار میکنی؟

 "  گریه کنان می روم پی کارم.دوست داشتن یک طرفه می شود اما به ضرب تهدید نمی شود . نمازی که  از روی عادت خوانده شود  ، نماز نیست ، تکرار یک عادت است : نوعی اعتیاد . حرفه ایی شدن  ،  پایان قصه ی خواستن است... به همین خاطر به باور داشتن عادت نمی کنم ، دائم می اندیشم ، شب و روز ، در تمامی لحظه ها... "

عشق ،  تن به فراموشی نمی سپارد – مگر یک بار ، برای همیشه .

جام بلور  ، تنها یک بار می شکند . می توان شکسته اش را – نگه داشت ؛ اما شکسته های جام – آن تکه های تیز برنده – دیگر جام نیست ....

احتیاد باید کرد .همه چیز کهنه می شود ، و اگر کمی کوتاهی کنیم ، عشق نیز . بهانه ها جای حس عاشقانه را خوب می گیرند.اینطور است همیشه همین طور بوده...

 

"آنچه شما عشق می نامید.دیوانگی هایی ست کوتاه و زناشوئی تان حماقتی است دراز .پایان بخش این دیوانگی های کوتاه!عشق شما به زن  و عشق زن به مرد ، ای کاش همدردی با خدایان دردکش بود و پنهان بود!اما از همه بیش کشش دو حیوان است به هم. باری . بهین بهین عشق هایتان نیز جز حکایتی شورانگیز و شر و شوری دردناک نیست.حال آنکه عشق مشعلی ست که می باید روشنگر راه های بالا ترتان باشد . باید به فرا ورای خویش عشق ورزید !پس ، نخست عشق ورزیدن آموزید ! و بهر این می باید جام تلخ عشق تان را بنوشید!در جام بهین عشق نیز تلخی هست.و این سان شوق به ابر انسان را بر می انگیزد.این سان در تو ،ای آفریننده ، تشنگی می انگیزد.تشنگی آفریننده خدنگی و اشتیاقی به ابر انسان.مقدس باد چنین خواستن!"

 

                                                                                                          نیچه«فیلسوف آلمانی»

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 22:24  توسط ب.سایه  | 

شب یلدا ی همگی خوش....
امیدوارم با انرژی و نشاط همگی بریم به جنگ تاریکی ، آخه می دونین که « یلدا » به معنی میلاد روشنی....بگذریم.
هیچ وقت اینطور بودید؟؟شعر پایین و میگم؟ خیلی سخته که توی سختی ها تنها باشی....

فریاد

خانه ام آتش گرفتست
آتشی جانسوز
هر طرف می شوزد این آتش
پرده ها و فرش ها را
                                    تارشان با پود
من به هر سو می
دوم گریان
در لهیب آتش پردود
وز میان خندهایم تلخ
وز خروش گریه ام ناشاد
از درون خسته ی سوزا

                                          «می کنم فریاد ، ای فریاد »

خانه ام آتش گرفتست
آتشی بی رحم
همچنان می سوزد این آتش
نقش هایی را که من
بستم بخون دل
بر سر و چشم و در دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من ، وای بر من
سوزد و سوزد غنچه هائی را که پروردم
بدشواری در دهان گود گلدان ها
روزهای سخت بیماری

از فراز بامهاشان شاد
دشمنانم موزیانه خنده های فتح شان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه این مشبک شب

                             «من به هر سو می دوم گریان از این بی داد می کنم فریاد ؛  ای فریاد »


وای بر من همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
آنچه دارم منظر و ایوان
من به دستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
زان دگر سو شعله بر خیزد بگردش دود
تا سحرگاهان که می داند
که بود من شود نابود
خفته اند این مهربان
 همسایگانم شاد در بشتر
صبح از من مانده بر جا
مشت خاکستر
وای آیا هیچ سر بر می کنند
از خواب
مهربان همسایگانم از پی امداد
سوزدم این آتش بیدادگربنیاد
                                            « می کنم فریاد ، ای فریاد » .....

واسه من که این آتش خیلی سوزانه....واسه شما این آتیش چیه؟  آتیش فقر ِ یا آتیش عشق ِ یا .....
شب یلدا ی خوبی داشته باشین ،  بیاین جای هم دیگر رو خالی کنیم.....
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 13:57  توسط ب.سایه  | 

یادم نیست این مطلب و کی و کجا خوندم...به هر حال ممنونم!!!
واسه همه ی اوونایی که از عشق دیوونه شدن!!!

زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود

فضيلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده

بودند.

 

ذکاوت گفت : بياييد بازی کنيمٍ ، مثل قايم باشک...

 

ديوانگی  فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم...

 

چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه

 قبول کردند.

ديوانگی چشم هايش رابست و شروع به شمردن

 کرد!!

يک .... دو .... سه ....

 

همه به دنبال جايی بودند تا قايم بشوند.

 

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

 

خيانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

 

اصالت به ميان ابرها رفت .

 

هوس به مرکززمين به راه افتاد.

 

دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به

 اعماق دريا رفت !

 

طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.

 

حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق .

 

آرام آرام همه قايم شده بودند و ديوانگی همچنان می

شمرد : هفتادوسه ، ......  هفتادو چهار ...

 

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا

برود.

 

تعجبی هم ندارد

 

 مخفی کردن عشق خيلی سخت است.

 

ديوانگی داشت به عدد 100 نزديک می شد که...

 

عشق رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست.

 

ديوانگی فرياد زد ، دارم ميام، دارم ميام

 

همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده

بود تا قايم شود!

 

بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران

رسيداما از عشق خبری نبود.

 

ديوانگی ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش

گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن

 

سوی گل رز مخفی شده است...

 

ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه  از درخت کند و

آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد .

 

صدای ناله ای بلند شد ...

 

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوی

صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش

 

خون می ريخت ...

 

شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.

 

ديوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت:

 

حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟

 

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه

 

نميتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش

 

 میکنم از اين به بعد يارمن باش ...

 

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم .

 

واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر

 به احساس تمام آدم های عاشق سرک

 

می کشند!...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 22:50  توسط ب.سایه  |